تبليغاتX
پسر برزخي - پست دوم
سلامی به حافظ
حمیدرضا عزیزی

با سلامی به تو ای رند خراباتی مست !


شاعر قند بیانی که پس از صدها سال


گرد تاریخ بر آیینه ی شعرت ننشست


با توام پیر طریق !


با من گمشده ی خسته ی وامانده بگو


که هنوز آیا در دیر مغان


آتش طوری هست؟


من از این شهر جنون خیز سیه بیزارم


با خودم می گویم:


چه کس آورد « در این دیر خراب آبادم» ؟


خسته از حجم سکوتم اما


چه کنم؟


یکی از خیل همین مردم بی فریادم


گوش کن ، با تو حدیثی دارم


تا بدانی که چرا دلگیرم


من از این دوره ی بیداد گری


من از این وادی پست


...


حافظ ! از عشق مپرس


قصه های هوس و عشق دروغین ، امروز


قصه ی تکرار است


ما هم افسانه ی اسکندر و دارا نشنیدیم اما


قصه ی مهر و وفا نیز امروز


سخت بی بازار است


هر دلی


در پی آزار است


راستی یادت هست


که شعارت این بود:


« جانب عشق عزیز است ، فرو مگذارش » ؟!


شاعر عاشق دیروز ، امروز


شده نفرین همه ی اشعارش


گاه می اندیشم


شاید او حق دارد


آخر


در دوره ی تو


اندکی غیرت بود


ولی امروز، رقیب


هر شب از « کوچه ی معشوقه ی ما » می گذرد ، مست و خراب


غیرتی نیست در این کوچه و در دیوارش !


حافظ از شادی و از خنده ی مستانه مپرس


خاطرت هست آیا ؟


هر زمان که غم و اندوه زمان در کارت


گرهی می افکند


تو چنین می گفتی:


« خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم »


حال برخیز و ببین


که در میکده ها را بستند


همه اسباب طرب بشکستند


تا که از شادی خلق


خاطر غصه مکدر نشود !


در چهل گوشه ی شهر


محتسب ها بسیار


همگی گوش به زنگ


تا مبادا سخن از باده ی ناب


- ناب اینک نایاب -


اندکی خاطره ی شاعر بی خاطره را مست کند


یا که حتی در شعر


فارغ از هر چه که بود


هر چه که هستکند

 

حافظ ! از سیر سلوک


حافظ ! از عارف شوریده مپرس


بینوا عارف شوریده ی مست


تکه نانی در دست


در ته کوچه ی تنهایی مرد


« گوهر مخزن اسرار » کجا ؟!


« پیر مغان » دیگر کیست ؟!


در خرابات مغان نور خدا را کشتند


از کسی پرسیدم


پاسخم داد که نورش


چشم را می آزرد


گاه می اندیشم:


اگر « آن یار کزو گشت سر دار بلند »


در میان ما بود


باز با صوت الهی


به تکرار


اناالحق می گفت ؟


حافظ ! از...


نه...دگر هیچ مپرس


سرزمینی که در آن عشق


 شادی


 و خدا


 بی معناست


تو بگو


بیش از این جای چه پرسش دارد؟


اصلاً این دغدغه ها بی معناست


برو حافظ ! برو آسوده بخواب


برو خوش باش تو هم


که در این ویرانه


قحط گوش شنواست


چشم را باید بست


و همان طور که آن شاعر آگاه – مصدق – می گفت:


« فکر نان باید کرد

 


و هوایی که در آن

 


نفسی تازه کنیم »


منبع :http://www.shabgeer.blogfa.com
+ نوشته شده توسط سعيد در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 13:51 |